تبليغاتX
ღ♥ღ Д $ Я ¥ Д k ĥ i ღ♥ღ

ღ♥ღ Д $ Я ¥ Д k ĥ i ღ♥ღ

wellcom to web


گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق میشوند...

به جای شمع ،گرد چراغهای بی احساس خیابان میروند...

             عکس های جالب و دیدنی روز (421) www.taknaz.ir

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 14:7 توسط Å$ß ŞhДkĥ ĐДЯ...ИДĝǾŁД |

ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .

بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،

و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ...

- دکتر شریعتی



من سپاس گزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من می آموزد نه

 اندیشه ها را.

- شهید مطهری



    

 



سخن روز:هرگز درباره چیزی نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط

 بگو آن را پس داده ام .



نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 15:42 توسط Å$ß ŞhДkĥ ĐДЯ...ИДĝǾŁД |

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد...

دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی...

ملا قبول کرد، شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است !!!

دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی !

ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید...

دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا ، انگار نهاری در کار نیست ؟!

ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده !

دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود...

ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم...!

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید؟! دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده !!!

گفتند : ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند ؟!

ملا گقت : چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود. ..

کتاب ملانصرالدین درماني "در دست تالیف" نويسنده: مسعود لعلي 

 

 

 

سخن روز : در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی،تا نباشد رایگان

 مهرت گروگان کسی،گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی،صبر کن گوهر

 شناس قابلی پیدا شود

                                                   

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 17:54 توسط Å$ß ŞhДkĥ ĐДЯ...ИДĝǾŁД |

سلام خوبین؟بازم اومدمSmileysدوتا داستان جالب رو براتون گذاشتم حتما بخونید:


روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.

خدمتکاران حمامی متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟

بهلول گفت:مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید !!!



فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.

آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!

بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!



سخن روز :  اگر ذهن خالی، مثل شکم خالی سر و صدا می کرد، انسان ها همیشه به دنبال دانش بودند... Smileys

نظر یادتون نره

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 21:59 توسط Å$ß ŞhДkĥ ĐДЯ...ИДĝǾŁД |


آخرين مطالب
»
» روز معلم مبارک
» داستان ملا نصر الدین
» .:: داستان کوتاه ::.
» منشا واژه 120 سال زنده باشی !
» نوروز91
» یه چیز خیلی جالب حتما امتحان کنید!
» داستان کوتاه
» یک داستان و خواص بلوبری
» هنر تصویر سازی (( مجموعه زنان ايراني در مترو ))

Design By : Pichak